کاش انقدر آدمهای گرفتاری نبودیم .کاش انقدر تو کلیشه هایی که زندگی بهمون تحمیل می کنه گیر نیفتاده بودیم.
یکی از دوستانم باردار است ،خودش و شوهرش سخت درگیر کار هستند .کوچولو داره میاد و هنوز اتاقش حاضر نیست دلم می خواد برم کمکش کنم ،دلم می خواد همه کارهایی که زمان بارداری خودم ،دوست داشتم کسی انجام بده ، براش انجام بدم ، اما گرفتارم و نمی تونم.همسرم می تونه تو خیلی از کارها کمکشان کنه ولی وقت نداره.دوست دیگه داره اثاث کشی می کنه ، می خواهند دیوارهای خانه را خودشان رنگ بزنند ،ما دلمان می خواهد هم کمک کنیم هم نقاشی ساختمان رو تجربه کنیم ولی گرفتاریم و نمی توانیم.
پسر خاله ام مریض بود انقدر نرفتم دیدنش که خوب شد و من موندم و شرمندگی.
از همه بدتر اینکه خواهر شوهرم بعد از سالها دوری از ایران ، داره می ره دوبی .دلم می خواد برم ببینمش .نمی تونم.ما گرفتاریم نمی تونیم دوبی بریم .اون گرفتاره نمی تونه ایران بیاد.
کاش انقدر تو مشکلات حل نشده بودیم.کاش مجبور نبودیم برای به دست آوردن هر چیزی انقدر بدویم که اصلا یادمان بره برای چی داشتیم می دویدیم.کاش بین ماشینها و ساختمانهای این شهر بدون هویت و بدون آرامش ،گیر نیفتاده بودیم.
وقتی تو اخبار می بینم مردم کشورهای دیگه انقدر وقت و حوصله دارند که برای گرمایش زمین ،اعتراض به سیاستهای داخلی یا خارجی یک کشور دیگه ، اعتراض به نبود آزادی و حقوق برابر آدمها در کشورهای عقب مانده یا موضوعاتی از این دست راه پیمایی و تظاهرات می کنند، دلم می گیره.ما اینجا حتی حوصله نداریم برای خواسته های خودمان میتینگ برگزار کنیم .(البته جراتش را هم نداریم)انقدر گرفتاریم که نمی دونیم دور و بر خودمان چی می گذره چه برسد به کشورهای دیگه .
دلم می خواهد یه قالیچه پرنده داشتم .اگر قالیچه پرنده داشتم ، رویش می نشستم و سوار باد می شدم و می رفتم به هرجایی که عشقم می کشید. به همه آدمهایی که منتظرم هستند، سر می زدم. سر هیچ قراری دیر نمی رسیدم .هیچ مهمونی یا دیداری رو بخاطر ترافیک و راه دور از دست نمی دادم.از بالا به ترافیک تهران نگاه می کردم و ذوق می کردم که اون وسط نیستم .قالیچه پرنده، نه ویزا می خواد و نه پاسپورت، نه کارت سوخت نه معاینه فنی.پلاک هم نداره که زوج باشه یا فرد.چرخ هم نداره که پلیس خدمتگزار بتونه بهش قفل چرخ بزنه.کاش یه قالیچه پرنده داشتم.
کاش می شد نوک دماغم رو تکون بدم و همه چی تغییر کنه .اگر همچین توانایی داشتم ، اول نوک دماغم رو تکان می دادم تا خونه مرتب و تمیز بشه.آشغالها بره توی کوچه ، لباسها اتو بشه و غذا آماده بشه.
بعد می رفتم سراغ بقیه مردم ،هی نوک دماغم رو تکان می دادم تا گرفتاری هاشان برطرف بشه،دوندگیهاشون کم بشه ، کمتر کار کنند و بیشتر به خودشان و خانوادشون برسند.بعد دوباره نوک دماغم رو تکان میدادم تا ترافیک کم بشه ، پمپ بنزینها خلوت بشه ،جاده ها خلوت بشه و مردم بیشتر بتونند تفریح کنند. دوباره دماغم رو تکون میدادم تا همچی ارزون بشه ، بیکارها بروند سرکار ،مردم با هم دعوا نکنند، تو خیابون به همدیگه فحش های زشت ندهند.سرکار ،زیر آب همدیگر رو نزنند .توی فامیل و دوست و آشنا پشت سر هم حرف نزنند.
.
.
حالا که دارم فکر می کنم ، می بینم که اگر جادوگر بودم و می تونستم با تکان دادن نوک دماغم این مملکت رو تغییر بدم، باید باقی عمرم را فقط می نشستم و دماغم رو تکون می دادم شاید یه تحولی حاصل بشه(بسکه دغدغه های مردم زیاده).پس همون بهتر که جادوگر نیستم .آدم گرفتاری هستم که سعی می کنم تا کمی از گرفتاری های خودم و اطرافیانم رو حل کنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!