کجا بروم با این قوزم؟
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸ 

خواهرم می پرسد : تو چرا از ایران نرفتی؟ همه دوستای نزدیکت رفتند، تو چرا موندی که حالا بشینی پای تلویزیون و صحنه کتک خوردن مردم رو نگاه کنی و گریه کنی ؟

فکر می کنم واقعا چرا نرفتم چرا موندن رو انتخاب کردم و اصلا به راهم شک نکردم.همیشه می گفتم اگر تو کشور خودت سختی بکشی دلیلی برای تحمل سختی ها داری .حالا فکر می کنم، بروم؟ کجا بروم ؟ وقتی هرجای دنیا باشم ، دلم اینجاست و بیشتر و شدیدتر شور می زنه و نگران می شه .کجا بروم که بتونم ٧٠ میلیون نفر جمعیت ایران را هم باخودم ببرم.

شما ها که رفتید به من بگوید تو ده روز گذشته، شب ها راحت خوابیدید؟روزها شاد و آرام بودید؟ لحظه ای یادتان رفت که زنان و مردانی که هم وطن شما ، هم زبان شما و هم عقیده شما هستند ، تو خیابانها کتک می خورند.لحظه ای یادتان رفت،که عده ای در جای نامعلومی بازداشت هستند و خانواده هایشان سرگردانند و نمی دانند که عزیزشان کجاست .اصلا زنده است یا نه؟ 

کجا بروم ؟ کجا بروم که خیالم راحت باشه و جلوی تلویزیون لم بدم چایی بخورم و فیلم عاشقانه ببینم. کجا بروم که فشار رو قلبم احساس نکنم.کجا بروم که چشمم که دنبال حوادث ایران نباشه و به بچه ام شیر توام با اشک و استرس ندهم؟هرجا بروم هر جا باشم ، غم ایران مثل یک قوز روی پشتم فشار می آرود.


کلمات کلیدی:
 
عجب حکایتی هستیم ما
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۸ 

یک ماه قبل از انتخابات:عده کثیری از مردم قصد ندارند در انتخابات شرکت کنند.

سه هفته قبل از انتخابات:عده کثیری به جمع رای دهندگان پیوسته اند ولی هنوز برای انتخاب بین دو تا سه کاندیدا مردد هستند.

دو هفته قبل از انتخابات:جذابیت ظواهر فعالیتهای انتخاباتی بیشتر شده، هیجان ، شعار و فریاد از داخل ستادها به خیابانها سر ریز کرده.آن عده کثیر تصمیم قطعی خود را گرفته اند.

یک هفته قبل از انتخابات: آن عده کثیر، برای کاندیدای مورد نظرشان گلو پاره می کنند .شعارها و حمایتشان تندتر و بی پرواتر از حامیان قدیمی کاندیدا است.

دو هفته بعد از اعلام نتایج انتخابات:رییس جمهور انتخاب شده،جشنهای حامیانش و اعتراضات مخالفانش نیز تمام شده است.آن عده کثیر هم خوابیده اند انشاالله چهار سال دیگر از خواب برخواهند خواست.


کلمات کلیدی:
 
مرضیه برومند
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۸ 

مرضیه برومند را همه ایرانیان می شناسند. نام او برای هم نسلان من، همراه خاطرات خوش کودکی و یادآور روزهایی است که هنرمندان و مسئولین به فکر نیازهای کودکان بودند و سینمای کودک و تاتر کودک رونق داشت.آن روزها مثل امروز نبود که سریال محبوب کودکان جومونگ و حضرت یوسف باشد و به جای ترانه های کودکانه شعرهای بی سر و ته و بی ادبانه رپرها را نمی خواندیم.

ما بچه های دهه ۶٠ که با مدرسه موشها و شهر موشها و... بزرگ شدیم ،عجیب نیست که این روزها که یک سریال دیگر از مرضیه برومند روی آنتن است ،هر جا هستیم ساعت ١:٣٠ ظهر خودمان را به تلویزیون برسانیم تا سریال همه بچه های من را ببینیم.

به عقیده من ، سرگرم کردن مخاطب دومین کارکرد سریال همه بچه های من است.اولین و مهمترین جنبه این سریال رواج خوشرویی و خوش خلقی و محبت است.شخصیت اول آن پوراندخت _با بازی مهرانه مهین ترابی_ زنی است سرشار از عشق به انسانها که برای کم کردن به دیگران وقت و انرژی دارد .حتی اگر این کمک فقط در حد شنیدن حرفهای آنها باشد.

بر خلاف باقی سریالهای تلویزیونی که فقط برای پر کردن آنتن ساخته می شوند و اگر هم پیامی دارند ،پیامشان رواج دروغگویی ، ازدواج دوم و خانواده های تجملی ولی از هم گسیخته است، این سریال به دنبال تحکیم خانواده و همدردی و همراهی با افراد فامیل و همسایه هاست.با وجودی که شخصیت اول سریال مجرد است و تنها زندگی می کند ولی مرضیه برومند و مسعود فروتن(کارگردانهای سریال)و راضیه برومند(نویسنده سریال) با هوشمندی کامل این پیام را منتقل می کنند.

فرصت تماشای این سریال و دریافت حس خوبی که منتقل می کند را از دست ندهید.


کلمات کلیدی:
 
من نه منم نه من منم .من مامانم
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۸ 

پنجشنبه شب از دوگانگی احساسم نوشتم و گفتم که نمی دانم چه کاره ام .جمعه شب باران درسی بهم داد که خوب فهمیدم اینجا کجاست و من کی هستم.

جمعه عروسی یکی از دوستانم بود یکی از دوستان قدیمی که به هیچ وجه نمی شد در مراسمش شرکت نکرد.تصمیم گرفتم دیر برم و باران را هم ببرم.بعد از اتمام مراسم در سالن ، مراسم مختلط هم در خانه داشتند.طمع کردم و رفتم.باران را هم بردم خانه مامانم.با وجودی که شیرش را خورده بود و دور برش هم حسابی شلوغ بود واز دایی و خاله و خاله من همه دورش جمع بودند و با اینکه کل رفت و برگشت من یک ساعت هم طول نکشید ولی وقتی برگشتیم،صدای گریه اش تا توی کوچه می آمد.به قدری ترسیده بودم که اصلا فکر نمی کردم گریه اش بخاطر خوابیدن است ،تا در خانه باز بشه ده تا فکر بد کردم.وقتی آمد توی بغلم درجا خوابید ولی تمام طول راه را تا رسیدن به خانه توی خواب هق هق کرد.آخرش منهم زدم زیر گریه.بعد اینهمه سال رفتیم عروسی دوستمون با چشم گریون آمدیم خانه.

حالا فهمیدم وقتی مادری یعنی دوست دارم برم دوست دارم بیام ، می خوام برم سرکار ،می خوام چند ساعت برای خودم داشته باشم .بی معنی است .وقتی مادری ،٢۴ ساعته و مادری و هیچ کس نمی تونه جای خالی ات را برای بچه ات پر کنه.بچه فقط مامانش رو می خواد، آیا اینخواسته بزرگی است؟


کلمات کلیدی:
 
من و این روزها
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۸ 

روزهای خیلی خاصی رو می گذرونم. از یک زاویه روزهایی هستند عبث، کند ،کسالت بار و بی حاصل .هیچ کار مفیدی انجام نمی دم .هیچ کاری که دوست داشته باشم در برنامه روزانه ام نیست.و از زاویه دیگه روزهایی رو می گذرونم سرشار از سر خوشی و لذت .لذت بودن با دخترکم که جلوی چشمام بزرگ می شه .زندگی رو تجربه می کنه و من این سعادت رو دارم که لحظه لحظه کنارش باشم.بین خودم و خواسته هام و آزادی برای انجام کارهای مورد علاقه ام و عشق به باران و مسولیتی که این عشق به عهده ام گذاشته گیر کردم.نمی دونم الان کجا هستم و چیکاره ام.  


کلمات کلیدی:
 
کفشهای منو ندیدی؟
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۸ 

می خواستم بهاریه بنویسم.یه مطلبی که خیلی فاخر باشه یا از شعر نقل کنم از شاعران بزرگ از این شعرهای پر احساس مکش مرگ مایی که این روزهای عید خیلی متداوله.خوش به حال غنچه های نیمه باز و خوش بحال روزگار و غیره.*

 

دیدم تو این عید که هیچی اش به عید شبیه نیست ُ دستم به قلم نمی ره تا بهاریه بنویسم و احساسات خرج کنم.با این سرماخوردگی بی پیر و بچه مریض و سر کار رفتن آقای همسر از روز اول سال و خانه تمیز نشده و ملزومات خریده نشده و.......... تنها چیزی که می تونم بگم اینه که : عید و کفش من هنوز لنگه به لنگه تا به تاست

      تو این غریبی خونه م رو از کی بپرسم که کجاست؟**

* با عرض ارادت به روح بزرگ جناب مشیری(شاعر این شعر).ما امسال هیچ حالمان خوب نیست .شما ببخشید.

**آقا عجب آدم با حال و غیر زمینی است این محمد صالح علا(سراینده این ترانه که مهرداد آسمانی اجرا کرده).ترانه هاش که آخر ساختار شکنی ست و حرف زدنش هم خاص خودشه.هیچ بنی بشری روی زمین با زبان صالح علا حرف نمی زنه.بعضی شبها که آقای همسر خوابه و من برنامه دوقدم مانده به صبح رو می بینم .صالح علا یه جمله من در آوردی می گه و من چنان از خنده منفجر می شم که آقای همسر یه متر از جاش می پره. 


کلمات کلیدی:
 
چهارشنبه سرخ
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ 

چهارشنبه سوری یک آین باستانی است ،یادگاری از نیاکان ما.اجدادی که هیچ شباهتی به آنچه ما امروز هستیم نداشتند.آدمهای شاد خوش فکر و خوش رفتاری بودند که برای همه چیز و همه کس احترام قایل بودند.عاشق طبیعت بودند و روزها و تغییرات فصلی و جوی برایشان مهم بود ، برای هر تغییر ی آیینی داشتند که به بصورت جشن برگزار می شد.

کارهایی که ما در سه شنبه آخر سال انجام می دهیم،شامل ترقه زدن و کپسولی منفجر کردن،بارمانده از آیینی است که در شب آخر سال برگزار می شد.

ایرانیان باستان معتقد بودند که ارواح درگذشتگان آن سال ،فروهرها،در آخرین شب سال آنها را ترک می کنند .به این دلیل آتشی بر بام خانه هایشان روشن می کردند تا فروهرها راهشان را گم نکنند.این آیین سوری نام داشت.سوری به معنی سرخ .آتشی که می افروختند برایشان مقدس بود و کسی از روی آن نمی پرید.افروختن آتش روی زمین و پریدن از روی آن و بیت معروف زردی من از تو     سرخی تو از من   بعدها به این آیین باستانی اضافه شده است.*

بعد از فتح ایران به دست مسلمانان خلفای عرب آیین چهارشنبه سوری را ممنوع کردند چون تصور می کردند که یک آیین مذهبی است در حالی که یک آیین زردشتی نیست بلکه آیین ملی ایرانیان بوده است.هم چنین در آن زمان روز چهارشنبه را روز نحس می دانستند.تیزهوشان ایرانی که د ردربار نفوذ پیدا کرده بودند خلیفه را مجاب می کنند که برای رفع نحسی آخرین چهارشنبه سال ، آتش برپا کنند.از آن به بعد آیین سوری به چهارشنبه سوری تغییر می کند .

رسوم دیگر مثل پریدن از روی آتش ، سوزاندن اشیائ کهنه خانه ،قاشق زنی،خوردن آجیل مخصوص این شب ، بعد از اسلام  به این آیین زیبای ایرانی اضافه شده است.

در دهه های اخیر هم منفجر کردن ترقه های دست ساز و استفاده از وسایل آتش بازی چینی ها به ان آیین باستانی اضافه شدهاست.

زیاده روی در استفاده از مواد محترقه پر صدا (که اغلب دست ساز هستند)کار رو به جایی رسانده که بیمارستان فارابی اعلام کرده آسیبهای چشمی در چهارشنبه سوری از دلایل اصلی نابینایی (به ویژه تک چشمی)در کشور است.

آیین های باستانی ما در نادانی ما و سود جویی عده ای قربانی می شود و قربانی می گیرید.متولیان امر در خوابند.لااقل خودمان به فکر باشیم.

شب شاد و سلامتی را برایتان آرزو می کنم.

*نقل از دکتر پریسا درخشان مقدم 


کلمات کلیدی:
 
زنان امروز ایران - 2
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧ 

برای آنکه زن و مرد در جایگاهی برابر قرار بگیرند .هم شان یکدیگر و در سود و زیان برابر هم باشند ، باید ، آشتی و همدلی ذاتی بین زنان و مردان وجود داشته باشد که متاسفانه وجود ندارد و علتش هم فقط ،تربیت غلط ما در خانواده است. در خانواده های ما دختران و پسران برابری را یاد نمی گیرند.چون پدر و مادر در جایگاه برابر نیستند .یا مرد سالار است یا زن .اینکه زنی از شوهرش بترسد که عادی است.از سوی دیگر هم زیاد می شنویم که فلانی مثل سگ از زنش می ترسه.و متاسفانه این افتخاری است برای آن زن و بچه هایش.اگر هم در خانواده ای بچه ها در محیط برابر رشد کنند ،فضای حاکم بر جامعه و قوانین بدوی آن ،تفکرشان را تغییر می دهد. 

مدتی است که فعالان حوزه زنان کمپینی را به راه انداخته اند که در صدد جمع آوری یک میلیون امضا برای تغیر قوانین نابرابر علیه زنان است.بعضی از فعالین این کمپین را می شناسم و با برخی نیز از طریق مصاحبه هایشان در رسانه ها آشنا شدم . تصور می کنم زنان فهمیده ، هدفمند و دلسوزی هستند که آرامترین ،کم هزینه ترین و پر اثرترین راه را برای رسیدن به حقوق برابر با مردان انتخاب کرده اند.(هرچند که در آرامش نماندند و هزینه بسیار دادند)اما معتقدم که نابرابری زن و مرد از قوانین جامعه سرچشمه نمی گیرد.اگر بر فرض (فرض محال)قوانین تغییر کند .در بخش دیه ، حق طلاق ، حضانت فرزند و.... گام بزرگی برداشته شده و لی سود بزرگی عاید زنان نشده است .مشکل زنان ما دیه نابرابر نیست ، خشونت خانگی و روانی علیه آنهاست که باعث می شود در فضایی نا برابر زندگی کنند و پسرانی پرورش دهند که زن را موجودی ضعیف و حقیر می دانند و دخترانی تربیت کنند که در ناخود آگاهشان به این حقارت باور دارند و روابطی خصمانه و مزورانه با جنس مرد برقرار می کنند و این چرخه معیوب تربیت غلط خانوادگی تا چند نسل دیگر خواهد چرخید. 

در پی گردش این چرخه معیوب امروز به جایی رسیده ایم که دختران بسیاری برای حفظ موقعیت ممتاز اجتماعی خود ،از ازدواج کردن پرهیز می کنند و پسران بسیاری می گویند ؛زنها خیلی پررو شده اند با اینها نمی شه زندگی کرد.؛و زنان و شوهران زیادی زیر یک سقف زندگی می کنند ولی به جای همسری به دنبال اثبات خود و گرفتن حق و حقوقشان هستند. 

پ. ن. ببخشید که خیلی طولانی شد و ببخشید که در جایگاه قضاوت نشستم و هی رای صادر کردم. 


کلمات کلیدی:
 
زنان در ایران امروز - 1
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧ 

مخاطب این نوشته سوسن جون است ،شما هم اگر دوست داشتید ،بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید.

جنبش زنان ، فمنیستها ، زنان پیشگاه ، زنان پیشرو و...اصطلاحاتی است در سالهای اخیر بسیار می شنویم.گاهی جنبه تحسین دارد و گاهی جنبه تحقیر.تعجب نکنید .گاهی (شاید اکثر اوقات)که به زنی می گویند فمنیست، منظورشان زنک دیوانه ایست که حرفهای تند و نامعقول می زند و نمی تواند خودش را با هنجارهای جامعه تطبیق بدهد و با اصول نظام سنتی و مردسالاری که حتی در بین مدرنترین زنان جامعه نیز ریشه دارد ،مخالفت می کند.

فمنیست در کشور ما بیش از آنکه یک مکتب فکری یا مانیفست یک جنبش باشد ، یک فحش است .در بین قشر به اصطلاح روشن فکر هم این کلمه با احتیاط به کار می رود و البته با پیش فرض ها و کلیشه های غیر قابل تغییر همراه است .هنوز هم قشر تحصیلکرده ما در میان افکار فمنیستهای نسل دوم که به دنبال برتری جویی زنان بودند ، گیر کرده اند و توقع ندارند که یک خانم فعال در زمینه حقوق زنان کفش پاشنه بلند و دامن بپوشد.با وجود چنین تفکری عجیب نیست که اغلب زنان جامعه به دنبال تغیر و مدرن شدن در ابعاد ظاهری باشند و بنای جدید تفکر خود را بر روی همان فونداسیون تفکر مادران و مادربزرگ هایشان بسازند.زنان و دختران امروز ایران می دانند چه چیزهایی نمی خواهند اما نمی دانند چه چیزهایی می خواهند . طبیعتا وقتی نمی دانی به کجا می خواهی بروی ، فرقی نمی کند که از کدام راه بروی .

پس، بحث اینکه چطور می توان زن قوی ،مدیر و مدبر و مستقل و البته پولسازی بود و در عین حال ظرافتهای زنانه را حفظ کرد، بحث گسترده ای نیست .ما هنوز اندر خم کوچه اول هستیم.ما همچنان به حذف خودمان در مناسبات خانوادگی ، نگفتن دردها ،نیازها و خواسته هایمان عادت داریم و البته همچنان به جمع کردن پول خودمان و خرج کردن پول همسرمان،نپذیرفتن اشتباهاتمان و ندادن تاوان آنها ، قایم شدن پشت مردان خانوده ،رک و صریح حرف نزدن با همسرمان نیز عادت داریم. 

زنان امروز ایران با سرعت به سوی مدرن شدن پیش می روند .تحصیلات عالیه دارند ،کار می کنند ،بچه های کمتری به دنیا می آورند و بافتن و دوختن و ترشی و مربا درست کردن و کم کم آشپزی کردن از برنامه زندگیشان حذف شده (حتی اگر شغلی بیرون از خانه نداشته باشند)اما فعالیت مفید و اثرگذاری جانشینش نشده است.

باورهای مذهبی شکل مدرن تری به خودش گرفته است.نماز خواندن با لاک ناخن مد شده ،مشروب خوردن و شرکت در مجالس رقص مختلط برای خامهای نماز خوان عادی است .بساط امامزاده ها ، سفره ها و دیگهای نذری حسابی پر رونق است .برخی از اصول دین به حاشیه رفته و حاشیه ها اصل شده ، گهگاهی هم چیزهای جدیدی اضافه می شود .مثل زدن در مسجد در شب اول ربیع الاول.(می دانم که این تضادها از ناهمخوانی دستورات دین با نیازهای زندگی امروزی نشات می گیرد و ربط چندانی به زنان ندارند ولی اینها را نوشتم چون زنان در ایجاد این پارادوکسها پیشروتر هستند.) 


کلمات کلیدی:
 
گرفتارم؛ پس هستم
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧ 

کاش انقدر آدمهای گرفتاری نبودیم .کاش انقدر تو کلیشه هایی که زندگی بهمون تحمیل می کنه گیر نیفتاده بودیم.

یکی از دوستانم باردار است ،خودش و شوهرش سخت درگیر کار هستند .کوچولو داره میاد و هنوز اتاقش حاضر نیست دلم می خواد برم کمکش کنم ،دلم می خواد همه کارهایی که زمان بارداری خودم ،دوست داشتم کسی انجام بده ، براش انجام بدم ، اما گرفتارم و نمی تونم.همسرم می تونه تو خیلی از کارها کمکشان کنه ولی وقت نداره.دوست دیگه داره اثاث کشی می کنه ، می خواهند دیوارهای خانه را خودشان رنگ بزنند ،ما دلمان می خواهد هم کمک کنیم هم نقاشی ساختمان رو تجربه کنیم ولی گرفتاریم و نمی توانیم.

پسر خاله ام مریض بود انقدر نرفتم دیدنش که خوب شد و من موندم و شرمندگی.

از همه بدتر اینکه خواهر شوهرم بعد از سالها دوری از ایران ، داره می ره دوبی .دلم می خواد برم ببینمش .نمی تونم.ما گرفتاریم نمی تونیم دوبی بریم .اون گرفتاره نمی تونه ایران بیاد.

کاش انقدر تو مشکلات حل نشده بودیم.کاش مجبور نبودیم برای به دست آوردن هر چیزی انقدر بدویم که اصلا یادمان بره برای چی داشتیم می دویدیم.کاش بین ماشینها و ساختمانهای این شهر بدون هویت و بدون آرامش ،گیر نیفتاده بودیم.

وقتی تو اخبار می بینم مردم کشورهای دیگه انقدر وقت و حوصله دارند که برای گرمایش زمین ،اعتراض به سیاستهای داخلی یا خارجی یک کشور دیگه ، اعتراض به نبود آزادی و حقوق برابر آدمها در کشورهای عقب مانده یا موضوعاتی از این دست راه پیمایی و تظاهرات می کنند، دلم می گیره.ما اینجا حتی حوصله نداریم برای خواسته های خودمان میتینگ برگزار کنیم .(البته جراتش را هم نداریم)انقدر گرفتاریم که نمی دونیم دور و بر خودمان چی می گذره چه برسد به کشورهای دیگه .

دلم می خواهد یه قالیچه پرنده داشتم .اگر قالیچه پرنده داشتم ، رویش می نشستم و سوار باد می شدم و می رفتم به هرجایی که عشقم می کشید. به همه آدمهایی که منتظرم هستند، سر می زدم. سر هیچ قراری دیر نمی رسیدم .هیچ مهمونی یا دیداری رو بخاطر ترافیک و راه دور از دست نمی دادم.از بالا به ترافیک تهران نگاه می کردم و ذوق می کردم که اون وسط نیستم .قالیچه پرنده، نه ویزا می خواد و نه پاسپورت، نه کارت سوخت نه معاینه فنی.پلاک هم نداره که زوج باشه یا فرد.چرخ هم نداره که پلیس خدمتگزار بتونه بهش قفل چرخ بزنه.کاش یه قالیچه پرنده داشتم.

کاش می شد نوک دماغم رو تکون بدم و همه چی تغییر کنه .اگر همچین توانایی داشتم ، اول نوک دماغم رو تکان می دادم تا خونه مرتب و تمیز بشه.آشغالها بره توی کوچه ، لباسها اتو بشه و غذا آماده بشه.

بعد می رفتم سراغ بقیه مردم ،هی نوک دماغم رو تکان می دادم تا گرفتاری هاشان برطرف بشه،دوندگیهاشون کم بشه ، کمتر کار کنند و بیشتر به خودشان و خانوادشون برسند.بعد دوباره نوک دماغم رو تکان میدادم تا ترافیک کم بشه ، پمپ بنزینها خلوت بشه ،جاده ها خلوت بشه و مردم بیشتر بتونند تفریح کنند. دوباره دماغم رو تکون میدادم تا همچی ارزون بشه ، بیکارها بروند سرکار ،مردم با هم دعوا نکنند، تو خیابون به همدیگه فحش های زشت ندهند.سرکار ،زیر آب همدیگر رو نزنند .توی فامیل و دوست و آشنا پشت سر هم حرف نزنند.

.

.

حالا که دارم فکر می کنم ، می بینم که اگر جادوگر بودم و می تونستم با تکان دادن نوک دماغم این مملکت رو تغییر بدم، باید باقی عمرم را فقط می نشستم و دماغم رو تکون می دادم شاید یه تحولی حاصل بشه(بسکه دغدغه های مردم زیاده).پس همون بهتر که جادوگر نیستم .آدم گرفتاری هستم که سعی می کنم تا کمی از گرفتاری های خودم و اطرافیانم رو حل کنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی: